تبليغاتX
°°°Love Me°°°

°°°Love Me°°°

°°°Love Me°°°

WelCome To My Weblog

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم      بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم

نــظر فـراموش نشـه !!!

بنر ما:

کد بنر:

بنر دوستان:

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2012ساعت 0:0 AM  توسط ✖ღ✖Pooria ✖ღ✖ 

فراموش میکنم ...

فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم  دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم

من می توانـــــــم...

 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم …..

           

درست است که روزی فراموش می کنی و یک روز فراموش می شوی اما بدان فراموش شدگان  فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند

باز با دردم مدارا می‌کنم...

با دل دیوانه‌ام تا می‌کنم...

می‌روی با یک خداحافظ و من

شب تو را در خواب پیدا می‌کنم..

با خیال و خواب و رویا باز هم

 درد دوری را مداوا می‌کنم

شعله‌ي عشق تو می‌سوزد مرا

 من فقط آن را تماشا می‌کنم

 توبه کردم تا فراموشت کنم ...

باز هم امروز و فردا می‌کنم ...

+ نوشته شده در  Mon 6 Dec 2010ساعت 9:6 PM  توسط ✖ღ✖Pooria ✖ღ✖  | 

Te Amo

آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.


عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریکی و سیاهی ندارد!


دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

 

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!


تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

 

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم


عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!


عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!


آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!


عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

 

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست


هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ
کسی هست

که عاشق و دیوانه تو می باشد !


هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!


عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

 

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!


عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

 

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!


تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که

می نگرم تو را میبینم .


دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

 

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم

چون که در میان این همه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !


عزیزم دوستت دارم
چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !


اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم

تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!

 

   چه زيباست به خاطر تو زيستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن

 برای تو گريستن 

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛

ای کاش میدانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست،

 

بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،

 

زندگی چه تلخ وناشکیباست

 

ای کاش میدانستی مرزخواستن

 

کجاست؛

 

و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط ؛

برای تو می تپد.

شاید بشه گفت جدایی حسرت دل آدمهاست

درد عشق غم غربته این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه

بر خلاف همه که می گن عشق:

دوست داشتن رسیدن وصل شدن و... است

من می گم عشق:

نفرت دورشدن بریدنه

حتماً می گی چرا؟

نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی

که چرا دیر فهمیدی

نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی

یعنی پایانی نداره و بی نهایته

بریدن واسه اینکه اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره

ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

دوستت دارم


بی کسی رو برای سکوتش دوست دارم


سکوت رو برای آرامشش دوست دارم


و آرامش رو برای داشتن تو دوست دارم


و تو رو برای عشقت دوست دارم


عشقت رو برای به تو رسیدن دوست دارم


عشقت رو ، وجودت رو دوست دارم


ولی شاید تو ..........


منو دوست نداشته باشی


شاید ........


باید ........


حتما .......


احتمالا ......


وقتی که تو نیستی کدومش رو باور کنم


وقتی تو حرفام رو نمی شنوی


وقتی دوست داری جای من


جای من سکوت و تنهایی باشه


ولی باز می گم

 

سکوتت رو ، آرامشت رو ، عشقت رو  خودت رو

 

دوست دارم و خواهم داشت

+ نوشته شده در  Fri 22 Oct 2010ساعت 11:42 AM  توسط ✖ღ✖Pooria ✖ღ✖  | 

...::: L o v e :::...

همه اين بي نوشتن ها را مي نويسم همه دردها رامي نويسم براي تو مي نويسم
تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم تنها و براي تو مي نويسم..

همان طور كه بخواهي. همانطور كه تو بخواني.چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..

مي نويسم از همه روزهاي دلتنگي از همه روزهاي بي كسي از همه روزهاي كه حتي سلامي نبودحتي احوالپرسي مختصري كه من به همه اينها راضي بودم..

مي نويسم برايت چه باشي چه نباشي چه بخواني. چه نخواني.من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..

مي نويسم فقط براي تو مي نويسم من شب هنگام زير پتوي چارخانه مشکی ام  مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...

دوست دارم

               

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟


 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،مجبور به زیستن هستم.

 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ 


 از چه بنویسم؟ 


 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ 


 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. 


 
از چه بنویسم؟ 


از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ 


 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، 

به نوعی گناهکاری شناخته شدم. 


 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، 


یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. 


 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... 

از من بریدی و از این آشیان پریدی  

 

امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. 


 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

        

                           

+ نوشته شده در  Fri 8 Oct 2010ساعت 9:29 PM  توسط ✖ღ✖Pooria ✖ღ✖  |